مطبــــــــــــــوعات

استادان موسیقی خودشان را با مردم اشتباه گرفته اند

فرشاد محتشمی، اشکان خمسه پور

در همهمه دنیای امروز، بشر در دریایی از صدا ها شناور است. هنر موسیقی نیز آنچنان که امروز شاهد آن هستیم گویا دچار این همهمه و پریشانی شده است، همچنان که به تعبیری مخاطبان موسیقی از تفکر موسیقایی فاصله گرفته اند. به بهانه انتشار سمفونی شماره چهار و پنج علیرضا مشایخی، به گفت وگو با او در خصوص هنر موسیقی نشستیم. آنچه می خوانید خلاصه یی است از این گفت وگو.

جناب آقای مشایخی، بسیاری بر این اعتقادند که رابطه موسیقی با مخاطب در زمان معاصر شکل و کارکرد دیگری به خود گرفته است و حتی اشاره می کنند که این رابطه کم رنگ تر شده است.

اگر اشتباه نکنم در این باره قبلاً هم در مصاحبه هایی اشاره کرده ام. قبل از اختراعات صنایع الکترونیک، موسیقی فقط توسط معاصران برای معاصران نوشته شده است یعنی آن چیزی که مردم می شنیدند چیزی بود که هفته قبل یا ماه قبل تمام شده بود. از موقعی که صفحه گرامافون و بعد از آن هم کاست و سی دی کشف شد، موضوع مخاطب تبدیل به یک مبحث تجاری شد. با نقشی که رادیو ها و تلویزیون ها به خاطر نفوذ و قدرت مالی شان در جهت دادن ذوق مردم بر عهده گرفتند رابطه مخاطب و موسیقی به تدریج عوض شد. برای مثال بد نیست بدانید که ویوالدی اواخر قرن 19 آهنگساز ناشناخته یی بود ولی نیمه اول قرن20 تبدیل شد به یکی از معروف ترین آهنگسازان. این دلیل واضحی دارد، ببینید وقتی مساله تجاری می شود، وقتی یک مساله خودکفا می شود، وقتی یک مساله در رابطه عرضه و تقاضای اقتصادی قرار می گیرد، در چنین مواقعی حرف اول و آخر را پول می زند. در این زمینه شما یک نمونه خیلی روشن دارید از اینکه اولاً موسیقی پاپ بیشتر معرفی می شود برای اینکه بیشتر فروش می رود و ثانیاً در بین آثار کلاسیک، آهنگسازان معروف تر بیشتر معرفی می شوند و حتی به آنها هم اجحاف می شود چرا که حالا رادیو و تلویزیون هستند که به ما بگویند کدام سمفونی بتهوون را بیشتر گوش کنیم. موسیقی به معنایی که در این مصاحبه درباره اش صحبت می کنیم یعنی موسیقی تفکر و جدی، در هر صورت از نظر آماری تعداد کمتری از توده را نسبت به موسیقی پاپ به دنبال خود می کشاند. ضمناً چون معتقدم که هر کسی با یک شعور متعارف می تواند هر نوع موسیقی را تحمل کند و از خیلی از آنها نیز لذت ببرد، این را جزء هدف های گروه موسیقی تهران قرار دادیم که موسیقی را به میان توده ببریم. بیشتر کنسرت های ما مجانی بوده البته بعضی وقت ها که مثلاً در تالار وحدت برنامه داریم مجبوریم برای تامین اجاره سالن بلیت بفروشیم که در آنجا هم سعی کردیم تا جایی که مقدور است بلیت را ارزان ارائه کنیم و مساله یی از این جهت نداشتیم. مساله ما در ایران بیش از اینکه به ناآشنایی مخاطب مربوط باشد به همکاران ما مربوط می شود که از جریان موسیقی عقب افتاده اند، ما تعداد زیادی استاد در کشور داریم که سال ها است درجا زده اند و هرجا که صحبتی می شود آنها می گویند که موسیقی مشایخی نمی تواند با مردم رابطه برقرار کند. آنها خودشان را با مردم اشتباه گرفته اند، به کنسرت های من هم نیامده اند تا ببینند مردم چطور استقبال می کنند.

همین چند وقت پیش یکی از معاونان هنری مسائل مربوط به موسیقی به من گفت که «اساتید به من گفته اند که موسیقی شما شاید از نظر علمی لازم باشد ولی رابطه یی با مردم نمی تواند برقرار کند»، چون آن جلسه خیلی شلوغ بود موفق نشدم جواب ایشان را بدهم که الان از این طریق پاسخ می دهم و حتماً کاری می کنم که یک نسخه از این مصاحبه به دست ایشان برسد و پاسخ این است که این اساتید هستند که نمی توانند با موسیقی من رابطه برقرار کنند نه مردم و ثانیاً اگر موسیقی من از نظر علمی لزومی برایش وجود دارد باید تقویت شود، چه مردم گوش کنند و چه نکنند، چه اساتید گوش کنند یا نکنند. اما نکته خیلی مهم این است که موسیقی من هیچ گاه با مردم مشکلی نداشته است. موسیقی مدرن در حدود سال 1955 تا 1965 با مردم مشکل پیدا کرد و دلیل آن اشتباهی بود که آهنگساز های آن دوران انجام دادند و کنسرت های خودشان را از توده شنونده جدا کردند و من از این اتفاق - چون از سال 1958 در اروپا بودم و مقدار زیادی از این دوره را در خط اول موسیقی نو فعالیت می کردم- درس بزرگی گرفتم. جریان بدین صورت شکل گرفت که آثاری مثل آثار شوئنبرگ و استراوینسکی اوایل قرن در کنسرت ها مورد استقبال مردم قرار نگرفت و در خاطرات استراوینسکی می خوانیم که وقتی اولین بار یکی از باله های مهمش (شاید پتروشکا) در اپرای وین اجرا می شد، مردم می خندیدند و استراوینسکی بسیار غمگین پشت پرده ایستاده بود. پیرمردی که از مسوول نظم سالن بود به او گفته بود که ناراحت نباش، فلان اپرای واگنر هم وقتی اولین بار در این سالن اجرا شد مردم همین طور استقبال کردند ولی الان باید ببینید چه استقبالی می شود، پیش بینی آن پیرمرد کاملاً درست بوده است چون الان هر کجا که پتروشکا یا پرستش بهار اجرا شود همان روز اعلام، بلیت ها تمام می شود و این نشان می دهد که مردم عادت می کنند. حالا این وسط یک عامل به وجود می آید که مانع عادت کردن مردم می شود با عملی که ما در زبان های خارجی manipulation می گوییم یعنی تاثیرگذاری هدایت کننده. البته شاید ترجمه من کاملاً بلیغ نباشد ولی معنی آن این است که شما تاثیری از نظر ذوق روی شنونده بگذارید که او به طرف خاصی هدایت شود. یکی از بهترین ابزار تبلیغات دولتمردان همیشه manipulation بوده است. سعی می کنند اشتهای شما و ذوق شما را به طرفی که خودشان می خواهند هدایت کنند. شدید ترین کوشش در این زمینه را در دوران استالینی شاهد بوده ایم.

آیا می توان گفت که مردم هم در پذیرش موسیقی تفننی مستعدتر هستند؟

بحث پیچیده یی است، حتی در موسیقی غیرتفننی نیز تاثیرگذاری می تواند وجود داشته باشد. تاثیرگذاری که باعث شده سمفونی پنجم بتهوون هزاران بار بیشتر از سمفونی دوم بتهوون اجرا شود، چرا که شرکت های تولیدکننده متوجه می شوند که بیشتر می توانند سمفونی پنج را به فروش رسانند و حال اینکه چقدر اثر گذاشته اند و چقدر مردم مستعد بوده اند، بحث های بسیار ظریف جامعه شناختی موسیقی است ولی اگر بخواهیم کلی به موضوع بپردازیم یک موضوع متقابل است یعنی وقتی که مثلاً مایکل جکسون کنسرتی برگزار می کند که دویست هزار نفر در آن شرکت می کنند، رادیو و تلویزیون کمک کرده اند که آن دویست هزار نفر جمع شوند و مایکل جکسون هم متقابلاً به رادیو و تلویزیون کمک کرده که در آن ساعت آگهی ها را گران تر به فروش رسانند. اما حقیقت این است که رادیو ها و تلویزیون ها مردم را آزاد نگذاشته اند. شما زمانی می توانید مردم را آزاد بگذارید که از تمام گونه های موسیقی عرضه کنید. برای من یک اتفاق خیلی عجیب افتاده و آن این است که من یک اثر بسیار انتزاعی دارم که مشکل می توان با آن رابطه برقرار کرد (ظاهراً هر کسی که این اثر را شنیده خیلی با دشواری شنیده )، سال ها پیش یکی از رادیو های سانفرانسیسکو مقدار زیادی موسیقی از من پخش کرد. و دکتر امیرخانیان (موسیقی شناس) که مسوول آن برنامه بودند به یکی از دوستان من گفته بودند که این قطعه ( زیبایی شناسی ایرانی) بیشتر از همه قطعات برای تکرار مجدد آن درخواست داشته است. ببینید بالاخره یک جایی مثلاً در سانفرانسیسکو عده یی این قطعه را دوست داشتند که درخواست پخش مجدد آن را کرده اند. منظور این است که آزادی در انتخاب چیزی است که باید در اختیار شنونده گذاشت و این باز به این معنی نیست که ما کیفیت موسیقی را به رای بگذاریم، چون همیشه گفته ام که مایکل جکسون از باخ بیشتر رای می آورد. آقای جلال همتی هم در ایران به طور قطع از باخ بیشتر رای می آورد. به این ترتیب نمی خواهیم امتیازی بدهیم ولی می خواهم بگویم که این آزادی را بدهیم که تعدادی هم باخ را دوست داشته باشند. در مورد ایرانی ها هم یک مساله اساسی اضافه می شود و آن همان خواب طولانی است. همین امروز بنده مذاکره یی داشتم با یک راننده تاکسی که به ایشان گفتم اگر جسارت نباشد سوالی دارم. گفت؛ بفرمایید. گفتم این چیزی که رادیو دارد پخش می کند و شما از صبح تا شب می شنوید شما را خسته نمی کند؟ در جواب گفت که اولاً من صبح تا شب این شبکه را گوش نمی کنم مثلاً ببینید الان می زنم روی کانال دیگر (بعد روی کانالی رفت که از اولی بد تر بود ). گفتم خوب حالا از صبح تا شب این تنوع شما را خسته نمی کند؟ جواب داد؛ مگر آدم از چیزی که لذت می برد خسته هم می شود؟ گفتم من فکر می کنم خسته می شوید چون شما حتماً ششلیک دوست دارید ولی اگر هر روز به زور به شما ششلیک بدهند از آن بیزار می شوید. شما همین کار را با موسیقی انجام می دهید، هم با خودتان و هم با مشتریان تان. در نتیجه یا شما اصلاً به رادیو گوش نمی دهید یا متوجه نیستید که جان تان به لب رسیده که در حقیقت همین است که در ارتباط با موسیقی کسی متوجه نیست چه می کند. اگر می خواهید به موسیقی ایران کمک کنید درباره بودجه موسیقی و این طور مسائل صحبت نکنید بلکه ملت ایران را بیدار کنید، به آنها اطلاع دهید که هزار سال از نظر هنر موسیقی به معنای علمی کلمه در خواب بوده اند و مثل اینکه خواب خیلی شیرینی هم هست که بیدار کردن شان اینچنین دشوار است. مساله این نیست که من به شما بگویم مثلاً استراوینسکی را بیشتر از بنان دوست داشته باشید، من فقط به شما می خواهم بگویم که اگر بنان وجود دارد استراوینسکی هم هست. کنجکاوی در مردم ایران نسبت به موسیقی علمی یا مرده است یا اصلاً متولد نشده. ما می شنویم که به طور دائم در حال تحقیق از گفتار های شخصیت بزرگی مانند عبدالقادر جهت حل مسائل موسیقی امروز هستند، این خیلی خوب است که کسی تاریخ مملکت خودش را خوب بشناسد اما اگر کسی فکر کند که با فیزیک هزار سال پیش اروپا می تواند یک هواپیمای بوئینگ از زمین بلند کند، به نظر من عقب ماندگی فکری است. شما با هندسه و فیزیک و ریاضی هزار سال پیش اروپا اگر می توانستید همان موقع بوئینگ را به پرواز درمی آوردید. قرار بر این بوده که در علوم به مرحله یی برسیم تا به بوئینگ برسیم. ما این مراحل را در موسیقی پشت سر نگذاشته ایم و حال اینکه عده یی از آقایان موسیقی شناس به یاد آقای عبدالقادر افتاده اند. اینها حتی نام من را هم نشنیده اند که در این شهر زندگی می کنم و نگران عبدالقادر هستند. ایشان (عبدالقادر) اگر از تئوری هایش موسیقی درمی آمد مانند موسیقی باخ ماندگار بود و ما موسیقی هایش را شنیده بودیم. من فکر می کنم که این مساله در مورد هنرهای دیگر هم صادق است، چرا که مثلاً در مورد نقاشی هنوز اگر کسی در رشته نقاشی فعالیت نکند نمی تواند با نقاشی های حتی 100 تا 150 سال پیش اروپا ارتباط برقرار کند. بله، ولی عمق فاجعه در موسیقی است. شما ارکستری می بینید و فکر می کنید که صدای موسیقی برامس از آن خارج می شود ولی «رنگ» می زند یعنی اصلاً کل موضوع سوء تفاهم است. مردم هم دست می زنند و فکر می کنند از اروپا جلو زده اند. کل موضوع موسیقی در ایران سوء تفاهم است. خیلی از اساتید ایرانی که من خیلی از آنها را هم دوست دارم در چهل، پنجاه سال پیش ارکستر را خودشان کشف کردند، به این ترتیب که همگی می نشستند و یک ملودی را با هم می زدند که کمابیش هنوز هم همین طور است. اینها اصلاً به صرافت نیفتاده اند که فلسفه ارکستر فرق دارد با اینکه یک ملودی را شش نفر با هم بزنند. یک روند علمی به وجود آمده است، یک لحظه تاریخی در اروپای مرکزی به وجود آمده که سرانجام فهمیده اند که وقتی دو ساز همزمان می نوازند نه فقط دو صدا در حال اجرا است، بلکه چیز دیگری به نام فاصله دو صدا نیز در حال اجرا است. آقایان متوجه این مساله نشده بودند و هنوز هم نشده اند، آکوردهایی را هم اکنون با این موسیقی مخلوط کرده اند که ای کاش نمی کردند. اگر هفتاد نفری یک ملودی را می زدند بهتر از این بود که آکوردهایی در زیر آن قرار داده اند که همگی از موسیقی غربی اقتباس شده است. بنابراین در ایران این موضوع یک شکل حاد تری پیدا می کند،مردم در مورد موسیقی در یک خواب غفلت هستند. شما فکر می کنید چند ساعت در سال در اوقات معمول روز موسیقی کلاسیک بین المللی از رسانه های ما پخش می شود؟ (نه ساعت، سه نیمه شب) خوب، مردم نابغه که نیستند. از کجا باید این در سازمان عصبی شان وارد شود که بتهوون هم کسی بوده است، موسیقی قبل از اینکه بستر فرهنگ اروپایی داشته باشد یک بستر جهانی دارد. از لحظه یی که انسان متولد می شود پدیده یی به نام موسیقی زندگی اش را در بر می گیرد، در این بستر جهانی یک سری مطالبی اتفاقاً در اروپای مرکزی کشف می شود. آیا برای ابد از آن آنها است؟ پس چرا بانک ملی کامپیوتر خریده است؟ مگر کامپیوتر در ایران کشف شده؟ بانک ملی به کامپیوتر احتیاج دارد و نپرسیده است که این کامپیوتر در سوئیس کشف شده یا امریکا، موسیقی هم همین است. انسان هایی در این فن متخصص بوده اند و عده یی هم خریدار هنر آنها. امروز می شنویم لئوناردو داوینچی برای بسیاری از حکام ایتالیا کار کرده است، شما نمی توانید رابطه یی به قول مرحوم فروغی «این همانی» در اینجا ایجاد کنید. داوینچی را زمانی می توانید محکوم کنید که کارش را به خاطر آن حکام طور دیگری انجام داده باشد. باخ را زمانی می توانید محکوم کنید که موسیقی بد نوشته باشد برای آنکه پول بگیرد که الان اتفاقاً در ایران خیلی رسم شده و هیچ کس هم گله یی ندارد. مقدار زیادی موسیقی بد نوشته می شود برای پول و هیچ کس هم ناراحت نیست.

موسیقی در خواب غفلت ما درجا زده است

سومین نشست از سلسله برنامه های آسیب شناسی موسیقی ایران در بیست و دومین جشنواره بین المللی موسیقی فجر، با موضوع "آکورد شناسی و موسیقی چند فرهنگی" با سخنرانی "علیرضا مشایخی"در خانه هنرمندان برگزار شد.
سومین نشست از سلسله برنامه های آسیب شناسی موسیقی ایران به بحث درباره آکورد شناسی علیرضا مشایخی وموسیقی چند فرهنگی اختصاص داشت که روز گذشته با استقبال خوبی از سوی علاقه مندان و دانشجویان رشته موسیقی در خانه هنرمندان مواجه شد.
رهبر ارکستر موسیقی نو در ابتداآکورد شناسی را با مثال های عینی وبا نواختن پیانو توسط "فریماه قوام صدری " توضیح داد و گفت:ایرانی بودنم و همچنین تحصیل در وین توسط اساتید فن و موسیقیدانان غربی سرچشمه یادگیری ، پژوهش وآموختن آن چیزی بود که طی 40 سال تجربه کشف کردم و در نتیجه امروز به مبحث آکورد شناسی و موسیقی چند فرهنگی رسیدم.

همه موسیقی آن چیزی نیست که در وین می گذرد

وی در ادامه به آموخته هایش در وین اشاره کرد و گفت :اتریش و کشورهای اروپایی مهد درخشش ستاره های عالم موسیقی در دنیا است ؛ بنابراین به نظر می رسد آموختن موسیقی در وین یکی از شانس های بزرگ زندگی من بوده اما در همان ابتدا به محض آشنایی با موسیقی ملل و همچنین داشته های خودم از موسیقی ایرانی دریافتم که همه داستان آن چیزی نیست که در وین می گذرد و به زودی دریافتم که موسیقی ایرانی قابیلت و ارزش بسیاری برای تحقیق و در عین حال ابتکار عمل در آهنگسازی دارد و از آنجا که ایران والبته تهران را به خوبی می شناختم - و می دانستم که نیاکان ما در عرصه موسیقی به خواب فرو رفتند و انگار هرگز خیال برخاستن از این غفلت را ندارند - با توجه به تمام این مسائل بود که تصمیم گرفتم که روی موسیقی چند فرهنگی و یا به اصطلاح موسیقی تلفیقی ملل مختلف و همچنین موسیقی ایرانی در هفت دستگاه کار تحقیق کردم تا به موسیقی چند فرهنگی و آکوردشناسی برسم .

آهنگسازان با استعداد جوان هنوز کشف نشده اند

علیرضا مشایخی به غفلت در پرورش نیروی جوان در عرصه موسیقی اشاره کرد وگفت: متاسفانه باید بگویم به دلیل همین خواب غفلت بوده که با توجه به فرهنگ غنی موسیقی که داریم از این پرورش استعداد در عرصه موسیقی ایرانی غافل بوده ایم و در نتیجه همین غفلت بوده که آهنگسازان واقعی و تمام کسانی که به نوعی فکر و ایده تازه برای رشد موسیقی ایرانی دارند به دلیل وجود جریانی نادرست درموسیقی هنوز کشف نشده اند.
وی همچنین در انتقاد به سیاستگذاری های کلان در بخش موسیقی گفت:ما در آهنگسازی هنوز پیشرفت نکرده ایم و هنوز اول راه هستیم و گمان می کنم باید راه میان برو یا بیراهه هایی پیدا کنیم که هر چه زودتر به آن چه در موسیقی ایرانی وجود دارد و ما می خواهیم، دست پیدا کنیم ولی در نهایت تاسف باید متذکر شوم که مسئولان فرهنگی سرمایه گذاری های لازم را روی جوان علاقه مند در عرصه موسیقی نداشته و به جای آن موسیقی بی ارزش ویا به اصطلاح مبتذل را روانه بازار موسیقی کرده اند و گمان می کنم حمایت دولت بیشتر شبیه صدقه دادن است تا سرمایه گذاری بر بخش فرهنگی و جوان موسیقی و یا حتی سایر هنرهای دیگر دراین سرزمین است.

از هر جا که شروع کنیم به سر منزل مقصود می رسیم

رهبر ارکستر موسیقی نو در پایان به چگونگی ساخت آهنگ توسط آهنگسازان ایرانی اشاره کرد وگفت:جوانان آهنگساز ما به غلط آموخته اند که برای یادگیری و ساخت موسیقی های ایرانی در قالب ارکستر سمفونیک باید از بتهوون ، باخ و یا چایکوفسکی شروع کنند و این نگاه به آموزش و ساخت آهنگ درست نیست با یک مثال ساده توضیح می دهم آیا برای خواندن اشعار شاعران معاصر مانند شاملو ، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری ، نیما یوشیج و سایر شاعران معاصر حتما باید از خواندن اشعار شاعرانی مانند فرخی سیستانی ، صائب تبریزی شروع کرد؟نه چنین نیست پس چرا باید آهنگسازان را ملزم کنیم که از باخ و بتهوون شروع کنند مگر آهنگسازان معاصر برای شروع وساخت آهنگ مناسب نیستند؟ نه از هر جا که شروع کنیم به سر منزل مقصود می رسیم به این دلایل است که همچنان درحال در جا زدن هستیم.

پس از پایان صحبت های علیرضا مشایخی درباره آکورد شناسی و موسیقی چند فرهنگی جلسه پرسش و پاسخ به دلیل کمبود وقت برگزار نشد.

بهانه هايی براى جاودانگی

مريم منصوري- «عليرضا مشايخي» - آهنگساز و رهبر ارکستر موسيقى نو- است که به قول بسيارى از موزيسين‌هاى کشورمان، پرکارترين آهنگساز معاصر ايران است. مشايخى با ارکستر موسيقى‌نو در اين دوره از جشنواره موسيقى فجر حضور دارد و علاوه بر اين، روزهاى بسيار پرکارى را مى‌گذراند. وى به نوعى درگير رمان دومش است که در فضايى ديگرگونه نسبت به «همه آن سال‌هاى بى خاطره» مى‌گذرد. «همه آن سال‌هاى بى‌خاطره» رمانى اتوبيوگرافيک است که چاپ دوم آن، امسال با مقدمه‌اى از جلال ستاري، توسط نشر دقايق عرضه شد.«ستاري» در مقدمه اين کتاب آورده است: [اين حديث شهرزاد که بر سرش درنگ کرده‌ام، در شناخت مشى و سلوک هنرى شخصى عليرضا مشايخي، نقش «کليدي» دارد و آن مفتاح راز نيز در دست کار من است که عليرضا براى پاسخگويى به کنجکاوى‌اش که چرا شهرزاد به سنگ بدل شده است، مى‌گويد: «انتظار معجزه، انتظار ابدى است»... «من چيزى در اختيارش گذاشتم که خود را به آن بياويزد. به او بهانه‌هايى براى جاودانگى دادم»... «مسئله همين است، هيچ هنرمند بزرگ خلاقى نيست که درد جاودانگى نداشته باشد و مدعيانند که اسير زندگى و مقتضيات خفت باز زمانه‌اند. حال اگر زنى خاکي، يار و مدديار يا همراه هنرمند در هجرت به سوى افقى در دوردست نشود، تصويرى رازگستر از او که‌ هاله‌اى از سر و راز بر سرش مى‌درخشد، به نام نمادين شهرزاد و همسرش مى‌تواند بود.»ژان کوکتو مى‌گفت: در هر يک از ما شهرزادى خفته است و هنرمند خلاق است که به جادوى هنر- موسيقى که به اعتقاد عليرضا مشايخي، نوعى بيان است- اين خفته را بيدار مى‌کند.]اما فارغ از اين مشايخى به تدريس در گروه موسيقى دانشگاه تهران نيز مشغول است و شايد همين کار است که او را بر آن مى‌دارد در حوزه نظرى موسيقى نيز به تاليف بپردازد. کمااينکه به تازگى کتاب «آهنگسازى به شيوه کلاسيک» وى از سوى نشر چشمه منتشر شده است. در ابتداى اين کتاب آورده است: «به پيشنهاد دانشجويان آهنگسازي، سال‌هاست که مشغول نگارش مجموعه وسيعى در زمينه علوم آهنگسازى هستم. با در نظر گرفتن اشتغالات آهنگسازى و گرفتارى‌هاى جنبى آن، به پايان رساندن اين مجموعه برايم تبديل به رويا شده است. تاکنون، کتب کنترپوان مدال و آهنگسازى به شيوه باخ از اين مجموعه منتشر شده‌اند و اينک با انتشار آهنگسازى به شيوه کلاسيک «هارموني» نيمى از راه پيموده شده است.اما به گفته مشايخي، کنسرت 25 آذرماه سال جارى ارکستر موسيقى نو، يک ويژگى مهم دارد و آن اينکه نسل جوان در اين ارکستر به هنرنمايى مى‌پردازند؛ آهنگساز، سوليست و رهبر ارکستر همه از جوانان هستند و به اين ترتيب نخستين گام‌ها براى استقلال جوانان ارکستر موسيقى نو برداشته مى‌شود.

درباره حضور ارکستر موسيقى نو در اين دوره از جشنواره موسيقى فجر بگوييد.

نظر خانم «قوام صدري» و من که مديران مشترک گروه موسيقى تهران هستيم، اصولا بر اين امر استوار بوده است که ارکستر به تدريج از نظر مديريت به پختگى خاصى در نسل جوان توجه داشته باشد و به تدريج رهبران و آهنگسازان جديدى تربيت شوند. اين موضوع کار آسانى نبوده است. ولى درهر صورت در طى پانزده سال، ما سعى را بر اين گذاشتيم که نسل جديد در اين ارکستر به يک استقلالي، فارغ از حضور من و خانم قوام صدرى برسد. بايد بگويم که کم‌کم به اين مرحله مى‌رسيم که با اطمينان و آسايش خيال، ادعا کنيم که ارکستر، منهاى من هم مى‌تواند وجود داشته باشد و آثارى موجود باشد ومديريتى و رهبرى براى اجرا. در اين دوره از جشنواره موسيقى فجر، براى اولين بار يکى از رهبرانى که براى کار با اين ارکستر تربيت شده است، - سعيد آبادي- يک قطعه بسيار سنگين از من را تحت عنوان متاايکس شماره 4 با تکنوازى «مهرداد غلامي» رهبرى خواهد کرد. به ترتيب اگر بخواهيم مسائل اجرايى ارکستر را از نظر برخورد با نسل جوان توضيح دهيم، بهتر است که ابتدا به معرفى رهبران جوان اين ارکستر بپردازيم که عبارتند از : «سعيد عليجاني» که سال‌ها دستيار من بوده است-، «سعيد آبادي» و «على رادمان» در اين برنامه، براى نخستين بار، قطعه‌اى از يکى از آهنگسازان نسل جوان را اجرا مى‌کند. قطعه‌اى به نام «امپرسيون» از «سعيد عليجاني» که پيش از اين در کنسرواتوار هونگر فرانسه، ماده امتحانى بوده و قطعه بسيار موفقى است. براى نخستين بار، اين قطعه در برنامه‌اى اجرا مى‌شود که هميشه خاص آثار من بوده است. مديريت ارکستر هم در حال حاضر، در دست «يوسف اشرفي» نوازنده تنبک مى‌باشد. مى‌بينيد که تمام عوامل اصلى ارکستر به تدريج روى پاى نسل جوان مى‌ايستند. فقط با اين هدف که بدون حضور خانم قوام صدرى و من هم، اين ارکستر بتواند کار و بتواند اثبات کند که براساس ميل شخصى ما به وجود نيامده است. بلکه براساس يک ضرورت تاريخى به وجود آمده است. اگر نهادى در پاسخ به يک ضرورت تاريخى به وجود بيايد، هيچ وقت با رفتن، يکى دو شخصيت تغيير جهت اساسى‌اى نمى‌دهد. اين نيت ما، به تدريج به اثبات مى‌رسد. برهمين اساس نوازنده‌هاى توانا، در حد سوليست در اين ارکستر تربيت شده‌اند، همچنين رهبران جوان. تاکنون آقاى «پاشازاده» و آقاى «رادمان» براى ارکستر قطعاتى نوشته‌اند. آقاى صابرى هم قطعاتى را براى بخش کوبه‌اى نوشته است. بنابراين ما خيلى اميدواريم که سال به سال، حضور نسل جديد در صحنه موسيقى کشور پررنگ‌تر شود. هدف اصلى ما از پايه‌گذارى گروه موسيقى تهران، ايجاد يک خودآگاهى در سطح وسيع درارتباط با موسيقى معاصر است وبردن موسيقى درست معاصر به ميان مردم. من به هيچ‌وجه اعتقاد ندارم که هنر فقط مخصوص خواص است و فکر مى‌کنم که اگر هنر معاصر درست معرفى شود، همه آمادگى ذهنى دارند که با هنر زمان خودشان آشنا شوند و همان طور که يک بار در يک سخنرانى گفتم، به طور کلى نظرم بر اين است که اگر ملتى معاصر نداشته باشد، نه گذشته‌اى دارد و نه آينده‌اي، ما بايد از زمان خودمان شروع کنيم و به گذشته برسيم و آينده را فتح کنيم. در چنين خطى است که فعاليت ما تا الان شکل گرفته و ان‌شاءالله از اين به بعد هم ادامه خواهد داشت. با حداقل امکاناتى که ما داشتيم اين اسباب افتخار است که اين گروه تاکنون، دو سى دي، تحت عناوين ارکستر موسيقى نو و جشن منتشر کرده و دو سى دى هم آماده انتشار داريم.

در مورد اشاعه موسيقى معاصر در ميان مردم صحبت کرديد. اما معمولا در مورد موسيقى شما به شکل ديگرى صحبت مى‌شود. بگذريم از آنکه فرهنگ موسيقى در ايران با فرهنگ موسيقى در اروپا تفاوت‌هاى بسيارى دارد شايد درآن سو، موسيقى تبديل به قسمتى از زندگى روزمره شده باشد، اما اين اتفاق هنوز در کشور ما نيفتاده و همچنان ميزان توجه مردم به موسيقي، در حد خوراکى است که صدا و سيما در اختيار آنها قرار مى‌دهد، با اين تفاسير، فکر مى‌کنيد ارکستر موسيقى نو توانسته زيبايى شناسى خودش را به جامعه معرفى کند و مخاطبان خاص خويش را بيابد يا خير. و اصولا آيا شما به مخاطب فکر مى‌کنيد يا خير؟

ما در حوزه موسيقى وارث هزار سال خواب هستيم. بنابراين هر نوع مقايسه‌اى با اروپا در اين زمينه دشوار است. به خاطر اينکه اروپا کاملا در حوزه موسيقى بيدار بوده است.
تازه در حدود صدسال است که قشرهايى از جامعه ما در ارتباط با موسيقى تفکر کنجکاو شده‌اند. در مورد اينکه چگونه مى‌توانيم در مملکتى که اغلب از سوى تلويزيون، خوراک هنرى‌اش تامين مى‌شود، حق حيات داشته باشيم، ابتدا بايد يادآورى کنم که تاکسى‌ها و چلوکبابى‌ها را هم به تلويزيون اضافه کنيد. يعنى در يک هماهنگى کامل، اين سه منبع در تهران، کمک بى دريغى مى‌کنند که مردم ما از هنر موسيقى به عنوان تداوم تفکر دور بمانند. هر آينه براى شما هم شايد جالب باشد که به اين واقعيت توجه کنيد که با زحمت آگاهانه‌اى که ما براى تربيت شنوندگان کشيديم، شنوندگان و مخاطبان بيشتري، از يک ارکسترى از اين دست از همکاران خودمان در اروپا داريم. ما در ماه گذشته دو کنسرت بسيار متفاوت داشتيم با همکارى گروه اينتگرال آلمان و شما بايد مى‌ديديد که آنها چقدر شادمان بودند که براى مخاطبان ايراني، به اجراى برنامه مى‌پردازد. امکان دارد 5 تا 10 درصد از مخاطبان ما از اين موسيقى خوششان نيايد يا حوصله کنسرت نداشته باشند و يا اينکه دنبال فيلم خوب بوده‌اند و نيافته‌اند و به درون سالن کنسرت آمده‌اند و بعد هم پشيمان مى‌شوند و سالن را ترک مى‌کنند. اين اتفاق هم مخصوص ايران نيست. اين رفتارها جزيى از روال تکامل تاريخ موسيقى است و طبيعى است که قرار نيست که هر موضوعي، به يک اندازه براى همه جالب باشد. بنابراين ما از نظر شنونده نه نگرانى داريم و نه احساس کمبود مى‌کنيم. فکر مى‌کنيم بليط‌هاى کنسرت ما در جشنواره فجر، در روز نخست به پايان رسيد. در مورد اينکه آيا به مخاطب فکر مى‌کنم يا خير، بايد بگويم که وقتى من هدف گروه موسيقى تهران را به ميان مردم بردن موسيقى اعلام مى‌کنم، چطور مى‌توانم به مخاطب فکر نکنم؟ اما يک نکته انحرافى اينجا هست. ما در ابتدا بايد توجه به مخاطب را تعريف کنيم. آيا توجه به اين معنى است که ما سليقه و تفکر آهنگسازى خودمان را با شنونده تطبيق دهيم يا سعى بکنيم دست شنونده را بگيريم و او را در يک فرآيند ارتقا تفکر قرار دهيم؟ براى من موسيقى را به ميان مردم بردن، به اين معنا است که به توده اين آگاهى را بدهيم که در مورد موسيقى غفلت کرده‌اند يا برخى از عوامل جلوى تفکر او را گرفته‌اند و تفکرش را بيدار نکرده‌اند. در هر صورت اين نوع موسيقي، مسئله‌اى است مربوط به دنياى معاصر و مردم بايد با‌آن آشنا شوند. وقتى من خودم را در مقابل مخاطب متعهد مى‌بينم به اين معناست نه به معناى اينکه از تجربه موسيقيايى مخاطب ميانگين بگيرم و خودم را به آن سطح برسانم. طبيعى است که شما در هرجاى دنيا راى بگيريد، موسيقى «مايکل جکسن» بيشتر از موسيقى باخ راى مى‌آورد، اما آيا ما بايد سرنوشت فرهنگ‌مان را به راى واگذار کنيم؟ جريان تعريف مخاطب در اين مرحله شکل مى‌گيرد. به نظر من، ما که زندگى مان صرف تفکر موسيقيايى شده است، احتمالا در اين زمينه اطلاعات بيشترى از توده مردم داريم. کما اينکه براى برنامه‌ريزى دروس و دانشگاهى رشته مکانيک، از عموم مردم راى‌گيرى نمى‌کنند. بلکه متخصصان اين رشته، گردهم مى‌آيند و براى اين درس برنامه‌ريزى مى‌کنند. بنابراين در مورد موسيقى هم به همين ترتيب عمل کنيم. من فکر مى‌کنم در مورد درک موسيقى به توده خيانت شده است و ما به سهم خودمان سعى کرديم، مقدارى کنجکاوى در اين زمينه ايجاد کنيم. هنگامى‌که در 40 سال پيش، شروع کردم، فقط من بودم، اما الان خوشبختانه آهنگسازان جوانى تربيت شده‌اند که خودشان سعى مى‌کنند، اين بيدارى را به وجود آورند.
معمولا در جامعه ما، هنرمندانى که در حوزه کارى خودشان زيبايى شناسى ديگرگونه دارند؛ بيشتر با واکنش‌هاى تخريبى مواجه‌اند، تا تشويقي! اين خستگى ناپذيرى افرادى مثل شما و تداوم آن، تبديل به رازى براى هنرمندان جوان مى‌شود.
در متن سمفونى هفتم من که هنوز منتشر نشده است، عبارتى آمده که پاسخ شما تا حدودى در آن آمده است؛ «آرمان داشتن چه دشوار است و بدون آرمان زندگى کردن غيرممکن.» بنابراين، اين يک دشوارى است که من پذيرفته‌ام به اين اعتبار که آرمان‌هايى در زندگى دارم. اگر کسى آرمان‌هايى در زندگى دارد، حتما زندگى دشوارى خواهد داشت. تا موقعى که اين کوله‌بار آرمان را زمين نگذارد، اين دشوارى‌ها خواهد بود. من هم آدمى‌هستم که در ارتباط باموسيقي، آرمان‌هايى دارم. آيا اين آرمان‌ها کار من را دشوار کرده است؟ فکر مى‌کنم، همان طور که شما هم تشخيص داده‌ايد، پاسخ اين سوال آرى است. ولى آيا به اين علت بايد در آرمان‌هاى خودم کوتاه بيايم؟ نه! به هيچ‌وجه! تا جايى که بتوانم بر سر اين آرمان‌ها کاملا پافشارى خواهم کرد. اين نکته را هم بگويم هنگامى‌که من جوان و با کارشکنى‌هاى بسيار مواجه بودم و آثار من، امکان اجرا در اين مملکت را نداشتند، من از مواضع خودم پايين نيامدم و نشکستم. الان که آثارمن در اطراف و اکناف دنيا اجرامى‌شود، چه تاثيرى دارد که دو نفر اعلاميه فحاشى براى من بنويسند و در تابلو دانشگاه بگذارند يا کسى سعى کند که در فلان مورد ادارى براى من کارشکنى کند. اين موارد ديگر در نظر من بسيار کوچک هستند. زمانى من 24 ساله بودم و با دنيايى از مشکلات مواجه بودم و بايد هزار کار مى‌کردم تا حق حيات داشته باشم و اين نوع فرصت‌طلبى‌ها را خيلى‌ها پذيرفتند و من نپذيرفتم و بر حرف‌هاى خودم ايستادم. در آن زمان بايد کسى مى‌پرسيد که چطور مقاومت مى‌کني؟ مقاومت الان من ديگر کار دشوارى نيست. وقتى که من همه پايه‌هاى بنا را استوار کرده‌ام ديگر کسى نمى‌تواند به راحتى مزاحم من بشود. هفته پيش يک تريو در پاريس از من اجرا شد، دو هفته قبل، کتابى در پاريس منتشر شد در ارتباط موسيقى از «ويوالدى تا معاصر» که سه تا اتود از من در آن وجود دارد. سه هفته بعد در ارکستر مجلسى سياتل آمريکا از من قطعه گلستان اجرا خواهد شد. در سال آينده 40 قطعه از من، توسط يک ناشر فرانسوى قرار است منتشر شود. اينها مگر مى‌گذارد که من دچار ضعف شوم؟! من هنگامى که هيچ‌کس نبودم، دچار ضعف نشدم. ولى الان من خيلى قو‌ى‌تر از آن هستم که کسى بتواند از کارکردنم جلوگيرى کند.

اشاره کرديد که در ارکستر موسيقى نو، در سه شاخه رهبري،‌ آهنگسازى و نوازندگى سعى در تربيت نيروهاى جوان داشته‌ايد. با توجه به اينکه شما يکى از اساتيد گروه موسيقى دانشکده هنرهاى زيبا هستيد، بفرماييد که آيا اعضاى ارکستر موسيقى نو را دانشجويان شما در اين دانشکده تشکيل مى‌دهند؟ و ديگر اينکه با وجود تفاوتى که در زيبايى‌شناسى شما به نسبت سليقه عمومى جامعه وجود دارد آيا سيستم‌هاى آموزشى دانشکده‌هاى هنرى را براى تربيت هنرمندان نوآور در حوزه موسيقي، مناسب مى‌دانيد يا خير؟

اگر اشتباه نکنم حتى يکى از اعضاى ارکستر موسيقى نو، دانشجوى دانشگاه تهران نيست و به اين ترتيب فکر مى‌کنم پاسخ بسيارى از سوال‌هاى شما روشن مى‌شود. بنابراين در دانشگاه تهران، دانشجو به سويى سوق داده نمى‌شود که ، نوع کارى که من انجام مى‌‌دهم در نظرش زيبا باشد يا کنجکاوش کند و من هم خيلى زود متوجه شدم که بايد سعى کنم از راه ديگرى نيازهاى دانشجو و دانشگاه را پاسخ دهم، به جز از طريق ارکستر موسيقى نو. چون نخستين دفعه‌اى که ما سعى کرديم ارکسترى شبيه ارکستر موسيقى نو به رهبرى على رادمان در دانشگاه به وجود بياوريم، به قدرى طومار عليه من جمع شد و کارشکنى شد که ديدم بايد فعاليت‌هاى خودم را کنار بگذارم و فقط جواب کارشکنى‌هاى محيط دانشگاه را بدهم. در نتيجه خيلى زود آموختم که در آنجا ما بايد نوع ديگرى کار کنيم خوشبختانه به کمک شخصيت‌هاى روشنى که در دانشگاه هستند، توانستيم دوسالانه موسيقى به وجود بياوريم که در ماه بهمن و اسفند، سومين دوره آن برگزار خواهد شد. وجود اين دوسالانه‌ها که بعد هم با يک برنامه مکمل فستيوال مانند، تحت عنوان «از کلاسيک تا معاصر» در تالار رودکي، انجام شده و خواهد شد؛ يک تحول کيفى خيلى وسيعى در سطح نوازندگان سازهاى جهانى به وجود آورده که کاملا ملموس و محسوس است. بنابراين ما تشخيص داديم که برخى از فعاليت‌ها را در دانشگاه نداشته باشيم و در عوض فعاليت‌هايى که در محيط دانشگاه مى‌تواند باشد را در اين فضا اجرا کنيم.

چه نگاهى به نحوه آموزش موسيقى در ايران داريد و خلاقيت را امر آموزش دادنى مى‌د‌انيد يا خير؟

اگر در ارتباط با دانشکده‌هاى ايران صحبت مى‌کنيد، خلاقيت لغت بسيار بزرگى است. ما در يک سرى از مسائل ابتدايى هنوز گرفتارى داريم، خلاقيت پيشکش! چيزهاى بسيار پيش پا افتاده و ضرورى در دانشگاه‌هاى ما تدريس نمى‌شود و مسئله مدرک‌گرايى و دکترا داشتن براى اساتيد هم که از آمريکا صادر شده و مثل خيلى از موارد بد ديگر به اعتبار سرمايه‌دارى آمريکا در همه جا رواج مى‌يابد، اصولا به نظر من ضد موسيقى است و ايران هم خيلى قشنگ، سعى در تقليد آن دارد. حتى اين موضوع در اروپا هم تاثير داشته است. من در موسيقى به شدت طرفدار سيستم استاد- شاگردى هستم و معتقدم که شاگرد بايد اساتيد خودش را پيدا کند و تحت نظر آنها تا جايى که مى‌تواند پيش رود و باز به کمک آنها، امکانات جلوتر رفتن را پيدا کند. در صورتى که در سيستم آمريکايي، هنرجو، 2 واحد را با يک استاد و 3 واحد را با استاد ديگرى مى‌گذراند و هيچ آدمى در دانشگاه وجود ندارد که به کار شما احاطه لازم و کافى را داشته باشد که شخصيت شما به چه نحوى شکل مى‌گيرد. چنين مسئله‌اى در آمريکا آنقدر صدمه نمى‌زند که در ايران! چرا که محيط هنرى و دانشگاهى آمريکا را اصولا نمى‌توان با محيط ما مقايسه کرد.

چرا؟

براى اينکه ما هزار سال خواب بوديم و احساس مسئوليت بيشترى در اين زمينه بايد داشته باشيم. از سوى ديگر محيط ما با آن محيط خيلى متفاوت است. امکانات فرهنگى در آنجا بسيار پيشرفته است. در محيطى که امکانات اينقدر کم است، مسئوليت و نقش معلم به مراتب بيشتر مى‌شود. ولى ما اين مسئوليت را به کمک سيستم دانشگاهى‌مان که رفته رفته بيشتر و بيشتر ملهم از سيستم آمريکايى مى‌شود، صدمه مى‌زنيم و اين راه هم ادامه خواهد داشت. تمام دنيا قبول کرده که در اين راه حرکت کند در هر صورت به نظر من در محيطى که هزار سال در خواب بوده است- از نظر موسيقي- تقسيم دانشجوى موسيقى به صورت واحدى و نزد اساتيد مختلف راه به هيچ جا نمى‌برد. اگر قرار بود اتفاقى بيفتد، در طول اين چهل سال که دانشگاه داريم، بايد اتفاقى مى‌‌افتاد. برويد محاسبه کنيد که تاکنون چند ميليارد تومان هزينه دانشگاه‌هاى موسيقى ايران شده است و بعد ببينيد که چه نتيجه‌‌اى گرفته‌ايم؟ پس بنابراين راه درست نبوده است. اگر راه درست بود، بايد تاکنون به نتيجه مى‌رسيديم. چرا هنوز دانشجويان علاقه‌مند هستند که هر چه زودتر تحصيلشان تمام شود و به خارج از کشور بروند. اين اتفاق به اين معناست که ايران پاسخگوى نيازهاى تحصيلى نيست. محاسبه اين موارد خيلى ساده است.
فقط براى مثال بگويم؛ در هنرستان عالى موسيقى که مهم‌ترين موسسه تعليم و تربيت موسيقى در ايران بوده ما هيچ وقت کلاس رهبرى ارکستر نداشتيم. بنابراين در مورد موسيقى در بيراهه هستيم.اگر همه چيز درست انجام مى‌شد، اصلا چه احتياجى به گروه موسيقى تهران بود؟ در پاسخ به اين کمبودها، ارکستر موسيقى نو به وجود آمد. در اين حوزه فکر مى‌کنم تاکنون هيچ مدرس موسيقى به اندازه من، کتبا به اين نواقص اشاره نکرده است.

فکر مى‌کنم رهبري، نوازندگى و آهنگسازي، شاخه‌هاى مختلفى از موسيقى هستند که نياز به توانمندى و آموزش‌هاى متفاوتى دارند. در ارکستر موسيقى نو، چطور هنرجويان را آموزش مى‌دهيد که هر يک در حوزه‌هاى متفاوت خودشان پرورش يابند و به مرحله حرفه‌‌اى شدن برسند؟

اجازه بدهيد گفته خودم را در مورد رهبرى ارکستر تکميل کنم.افرادى نظير على رهبرى و منوچهر صهبايي، تحصيلات رهبرى ارکستر را در خارج از ايران انجام داده‌اند. هرگز به اين موضوع در ايران توجهى نشده و حتى جلوى آن گرفته شده است اما در ارکستر موسيقى نو، ما سعى کرديم براى افرادى که استعداد رهبرى سوليستى دارند، امکان کنسرت دادن را فراهم آوريم و امکان اجرا با ارکستر. چون هنگامى که يک نوازنده جوان با يک گروه پنجاه نفرى مى‌نوازد، براى بهتر زدن و براى اينکه در سطحى قرار بگيرد که در مقابل ارکستر بايستد، کوشش خيلى زيادترى خواهد کرد و شما احتمالا از تکنوازى مهرداد غلامى در اجراى ارکستر موسيقى نو در 25 آذر حيرت خواهيد کرد. براى اينکه مهرداد غلامى از کودکى در محيط ارکستر من بزرگ شده است و به توان ذهنى فوق‌العاده غنى‌اى در حوزه موسيقى معاصر دست پيدا کرده است. چيزى که مدارس موسيقي، اصلا در اختيارش نمى‌گذارند. اکثر اساتيد دانشگاه‌هاى تهران، موسيقى معاصر را اصلا نمى‌شناسند ولى مهرداد غلامى در موسيقى معاصر بزرگ شده است و ببينيد که چه رشدى کرده است.
ما اين امکانات را در اختيار نوازندگان و رهبران جوان قرار مى‌دهيم و در مراحل مقدماتى آنها را آموزش مى‌دهيم و چون اينها اصلا در اين فضا بزرگ مى‌شوند ، به طرز راحتى اين مسائل را جذب مى‌کنند و به مرحله‌اى مى‌رسند که واقعا قابل افتخار است. همچنين در حوزه آهنگسازي، به نظر من اشکان پاشازاده از بهترين آهنگسازان ايران است. ولى جرمش اين است که 23 سالش است. در ايران جوان بودن جرم است. حتما بايد موهايش سفيد شود و تار بزند تا به او استاد بگويند. اصولا موسيقى جهان در ايران مورد غفلت قرار گرفته است. شما الان برنامه جشنواره موسيقى فجر را نگاه کنيد. هيچ يک از اساتيد نوازندگى موسيقى جهاني، عنوان استاد ندارند اما هرکس تار و سه‌تار مى‌زند، استاد است. اصلا روزى به نام اساتيد اختصاص يافته است و من نشنيده‌ام که در اين مملکت کسى به خانم قوام صدرى استاد بگويد يا به منوچهر صهبايي! در حالى که ايشان دو تا مدرک دکترا و چند لقب رسمى از وزارت فرهنگ اتريش دارد. استاد براى نوازندگان تار و سه تار، رزرو شده است. در اين محيط از موسيقى جهانى صحبت کردن دشوار است و از آن دشوارتر، پياده کردن اين موسيقى است. اما همانطور که گفتم؛ شما اگر آرمانى داشته باشيد با اين دشوارى‌ها، آن را به زمين نمى‌گذاريد کما اينکه من هم به زمين نگذاشتم و اميدوارم تا توانى هست بتوانيم آن را ادامه دهيم.

من باز هم متوجه اين نکته نشدم که شما چگونه به پرورش هنرجويان در سه حوزه متفاوت مى‌پردازيد؟

بهتر است از نوازندگى شروع کنيم. اين نکته را بگويم که هر يک از هنرجويان اساتيد ارزنده خودشان را خارج از ارکستر دارند و ما اين توانمندى‌ها را به درون استتيک موسيقى معاصر مى‌آوريم. همچنين در حوزه رهبرى ارکستر، تمام دانشجويان من که رهبرى مى‌کنند معادل يک کنسرواتور خارجي، از مبانى آهنگسازى اطلاع دارند و در اين زمينه تحصيل کرده‌اند و همه‌شان در هارمونى و کنترپوان بسيار عالى هستند. ديگر به کوشش خودش بستگى دارد که علاوه بر آنچه که از من آموخته‌اند از ديگران و برنامه‌هاى ديگر چقدر مى‌آموزند و بعد هم مى‌دانند که به اميد خودشان واگذار شده‌اند اين آگاهى مهم‌ترين معلم است. شما اگر بدانيد که خودتان هستيد و خودتان و مى‌خواهيد فلان راه را در اين شرايط طى کنيد، برخوردتان متفاوت است با کسى که تمام محيط مواظبش است که يک رشته‌اى را بخواند و در آن موفق شود. به همين علت هم من به اين افراد، بسيار افتخار مى‌کنم. اينها کسانى هستند که متوجه شده‌اند که راهى انتخاب کرده‌اند، راه تنهايي، مبارزه و راه عشق يک طرفه است و آن را پذيرفته‌اند وقتى به اين مرحله رسيديد، چاره‌اى نيست جز اينکه موفق شويد. همه اين افراد هم هنرمندان موفقى هستند.

و سخن آخر؟

به عنوان اختتام اين گفت‌وگو فقط به يک نکته‌اى اشاره مى‌کنم که خيلى غيرعادى است که شما زبان همسايه‌تان را نفهميد و زبان همسايه جامى و حافظ را بفهميد.
اگر کمى به اين نکته توجه کنيم درمى‌يابيم که در چه غفلتى زمان را سپرى مى‌کنيم.

Copyright © 2015. Alireza Mashayekhi, Des. & Dev.: Tehran Studio